طنز باحال و جالب دماغ پر دردسر .!!

طنز باحال و جالب دماغ پر دردسر .!!

 

لذت خواندن ماجرای این دماغ پر دردسر را از دست ندهید
طنز جالب و خواندنی دماغ پردردسر:‏
از وقتی که خودم را شناختم، سنگینی دماغی بزرگ و پف کرده را بر روی صورتم احساس کردم. با رشد من بر وسعت و بی ‏ریختی آن اضافه می شد. دماغی خشن باسورا خهای بزرگ، ویژگی مشخصه ام بود. در دوران راهنمایی تحصیلی، از نظر ‏کوچک و بزرگ مدرسه به داشتن لقب گوریل مفتخر شدم. این لقب حتی در دفتر حضور و غیاب نیز به چشم می خورد.‏

‏ دماغ:‏
دوران دبیرستان اوضاع متفاوت شد و متلک ها هدفمندتر و زهردارتر شده بود. درس خواندنم تا سال دوم بیشتر طول نکشید. دو ‏سال خانه نشین بودم و به ندرت به بیرون رفت و آمد داشتم.‏

‏ اکثر اوقات با مادرم دعوا می کردم به خاطر این که مرا با این شکل و شمایل به دنیا آورده است و طعنه ام به پدر این بود که ‏چرا در کودکی مرا خفه و راحت نکرده است. او باید فکر چنین روزی را می کرد. عازم خدمت سربازی شدم. در این دوران ‏مسخره کردنم از طرف دیگران به اوج خود رسید.‏

به یاد دارم که شب ها تا صبح به بدبختی هایم فکر می کردم و روزها تا غروب جیم می شدم که با این دماغ دیده نشوم. یکی از ‏هم خدمتی هایم در آستانه جوانی دو ناکامی را یدک می کشید، یکی دماغ دراز و عقابی و دیگری طاسی محسوس قسمت اعظم ‏کله اش بود. او هم از وضع موجود می نالید

اما هر وقت مرا با این دماغ می دید، دست هایش را به سوی آسمان بلند می کرد و می گفت: « الهی شکر. راضیم به رضای ‏تو! » بعدها از سر دلسوزی و اشتراک درد داشتن دماغ ضایع، رفیقم شد و پیشنهاد کرد که بعد از خدمت، جراحی پلاستیک کنم. ‏البته خودش همین تصمیم را داشت.‏

در طول خدمت، از سرباز آموزشی گرفته تا بعضی از حقوق بگیران پادگان، تفنگ دولول صدایم می کردند. بعد از پایان ‏خدمت، برای هزینه عمل مجبور به کار سخت و طاقت فرسا شدم. کلاهی تهیه کردم که مانند سارقان مسلح، تمام صورتم جز ‏چشمهایم را پوشانده بود.‏

چند ماه به سختی کار کردم تابالاخره موفق شدم که  از طریق وام قرض الحسنه و کمک اقوام و آشنایان هزینه عمل را جور ‏کنم. اوایل زمستان بود که خودم را به تیغ جراحی سپردم. یک ساعت بعد از عمل به هوش آمدم.‏

دکتر جراح قول یک دماغ خوب را داده و کارش را در حد معجزه تعریف کرده بود. با فهمیدن این جملات اشک شادی و شوق ‏در چشمانم سرازیر شد. با خود اندیشیدم که ایام بدبختی و فلاکت به پایان رسیده و به آینده امیدوار شدم. پس از دو روز بستری ‏از بیمارستان مرخص شدم.‏

تمام سطح شهر را به واسطه بارش برف روز قبل، لایه ای از یخ و برف فرا گرفته بود. از خوشحالی روی هوا راه می رفتم. ‏به یک باره همه چیز خراب شد. لیز خوردم و به سطل آشغال بزرگ شهرداری در پیاده رو برخورد کردم. ای کاش عزرائیل ‏همان لحظه جانم را گرفته بود. پس از برخورد، دماغم تا یک ماه ورم داشت. قالب آن شکسته، از شکل اولش بدتر و بزرگتر و ‏به اندازه یک گلابی شده بود.‏
‏ ‏
متوجه ترس و وحشت اطرافیان، مخصوصاً کودکان شده بودم و فرار آنها را نظاره می کردم. کاری از دستم بر نمی آمد و ‏دوران بدبختی و تیره روزی ام تازه آغاز شده بود. هنگام تعطیلی دبستان نزدیک خانه، متوجه فرار دانش آموزان می شدم. به ‏راستی از من وحشت داشتند. به وخامت موضوع پی برده بودم. به آینده مبهم و تاریک خودم فکر می کردم و به افسردگی شدید ‏مبتلا شده بودم.‏

اما مادرم در کنار این همه بدبختی به من امیدواری می داد و در نهایت فداکاری قول داد با همین دماغ برایم زن بگیرد. ‏بالاخره حرفش را عملی کرد و به خواستگاری دختر یک کارمند بازنشسته رفتیم.دختر وقتی چشمش به دماغم افتاد، غش کرد و ‏بی هوش شد. کارمان به کلانتری محل کشید.‏

بعداز گذشت یک ماه پدرم، دوستش را در رو دربایستی قرارداد و به خواستگاری دخترش رفتیم. خانواده اش همه چیز رابه ‏دختر واگذار کرده بودند. همه چیز به خوبی پیش رفت تااینکه عروس چای آورد، هر دو از خجالت سرمان پایین بود. هنگامی ‏که استکان چای را برداشتم، سرش را بلندکردتا نگاهم کند.‏

 

طنز باحال و جالب دماغ پر دردسر .!!

 

به محض دیدن دماغم همانند جن زده ها وحشت کرد و دستانش را از سینی استیل ول کرد و چندین استکان چای روی سر و تنم ‏ریخت. او از وحشت حاصل از دیدن دماغم جیغ می زد و من از سوزش و درد ناشی از ریختن چای روی تنم فریاد می کشیدم. ‏جیغ و فریادمان مانند آواز اپرا با هم آمیخته شده و موسیقی زیبا، هماهنگ و موزونی را به نمایش گذاشته بود.‏

عروس در حالی که به شدت گریه می کرد، گفت:« حاضرم با یک معتاد زندگی کنم اما با این دماغ نه!! » مراسم به هم خورد ‏و برگشتیم.‏

با ایستادن روبروی آینه حق را به او و دیگران دادم. من با این دماغ عمل شده، واقعاً زشت و وحشتناک شده بودم.در این ‏شرایط، آرزویم کار کردن در معدن زغال سنگ تاپایان عمر بود که به واسطه تاریکی اش دماغم دیده نشود

وضع بدتر شده بود تا جایی که حتی اقوام و خویشاوندان گاه گاهی به ما سر می زدند، فرزندان زیر 10 سال خود را همراه ‏نمی آوردند. این موضوع بدترین چیزی بود که در آن روزها به خاطرش خیلی ناراحت بودم. دیگر طاقت این زندگی اسف بار ‏را نداشتم. کم کم افکار منفی بر من چیره گشت. سه بار تصمیم به خودکشی گرفتم که در هر کدام ناموفق بودم.‏

اولین بار سرطنابی را به گردن و سر دیگر آن را به شاخ های بزرگ از درخت وسط حیاط بستم. از بابت نشکستن شاخه خیالم ‏راحت بود چرا که وزنی معادل یک تن را تحمل می کرد. به امید مرگ خود را از درخت آویزان کردم اما چنان با شدت به ‏زمین کوبیده شدم که مدتها آثار کبودی روی تنم دیده می شد. طنابی که کهنه به نظر نمی رسید، بریده بود. تعجب کردم و ‏اندیشیدم که اگر دماغم نرمال بود، طناب به زندگیم پایان می داد.‏

بار دوم وسط جاده با چشمهای بسته ایستاده بودم و کامیون بزرگ و باری به طرفم در حرکت بود. برآورد کرده بودم تا ترمز ‏بگیرد و آن را کنترل کند، کارم یکسره شده است. اما به چند متری ام که رسید، بدون ترمز، موتورش به تپ تپ افتاد و ‏خاموش شد و درجا میخ کوب گردید. از پیاده شدن راننده و لگد زدن به باک کامیون فهمیدم که گازوئیل تمام کرده است.‏

بار سوم ازسلسله اقدامات خودکشی ام، این بود که  از قبل آگاهی داشتم مقداری سم برای ضدعفونی کردن زیرزمین از دست ‏حشرات موذی و مخصوصاً موش ها در خانه موجود است.‏

با ساعتی گشتن، مقداری پودر سفید رنگ پیدا کردم و تا توانستم از آن خوردم که کارم به اما و اگر نکشد و به این زندگی نکبت ‏بار خاتمه دهم. تا سه روز منتظر مرگم بودم اما مرگ جایش را به شکم درد و بوی خمیر ترشیده و مانده در دهانم داد. سمی در ‏کار نبود و در عوض نیم کیلو آرد خورده بودم.‏

این  روزها عبارت « گوریل متمدن » را که بر روی دیوار سرکوچه تنگ و باریکمان با خط خرچنگ قورباغه ای نوشته ‏شده، مشاهده می کنم که نویسنده آن در کمال وقاحت با درج  فلشی در زیر آن، سمت خانه ما را به همه یاد آور می شود. دیگر ‏تصمیم گرفته ام که در خانه بمانم و برای حفظ آبرو و جلوگیری از ترس و وحشت مردم، خصوصاً کودکان از خانه خارج ‏نشوم.‏

این نامه را برای بسیاری از مجلات، روزنامه ها، ادارات، افراد سرشناس نوشته ام  بلکه کسی پیدا شود از طریق هر نوع ‏کمکی از جمله درمان طبی، گیاهی، بومی و جراحی به من کمک کند. هزینه برایم مهم نیست و تنها هدفم خروج از این بدبختی ‏و فلاکت است. بدبختی ام به جایی رسیده که مجبورم  برای پست کردن این نامه ها شبانه از منزل خارج شوم !‏

 

 

گردآوری:مجله اینترنتی دلگرم

 

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه